تبليغاتX
هم نفس

شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

فرازهایی از سخنان دکتر شریعتی

خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است دکتر علی شریعتی


اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دكتر علی شریعتی)


به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دكتر علی شریعتی)


اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است ( دكتر علی شریعتی )


مهربانی جاده ایست که هرچه پیش تر روند ,خطرناک تر می گردد ! نمی توان باز گشت....اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت .

زمانی مصاحبه گری از معلم صداقت و صمیمیت دکتر علی شریعتی پرسید : به نظر شما چه لباسی را به زن امروز بپوشانیم ؟ دکتر علی در جواب گفتند : نمیخواهند لباسی بدوزید و بر تن زن امروز نمائید . فکر زن را اصلاح کنید او خود تصمیم میگیرد که چه لباسی برازنده اوست


اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست
او جانشین تمامی نداشته های من است


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
...


دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.


تو هر چه می‌خواهی باشی باش اما ... آدم باش.


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی نشانه ایست که قربانیت کنند......


حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ولی افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.


این جا که منم کسی چه می داند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند اشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی... دکتر علی شریعتی


مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند، گدایی عشق میكنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب
زن نشدند، اما همین كه مطمئن شدند مردانگی را در كمال نامردی به جا می آورند
دكتر علی شریعتی


انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته «دکتر شریعتی»


دنیا را بد ساخته اند.... کسی را که دوستش داری، تو را دوست نمی دارد. کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری، اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است . زندگی یعنی این...

افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم ………… دکتر شریعتی


خدایا بمن زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت مخورم
و مردنی عطا کن که در بیهودگی اش سوگوار مباشم.


به هر كه دوستش می داری بیاموز كه عشق از زندگی كردن بهتر است
و به هر كه دوست تر می داری بچشان كه دوست داشتن از عشق برتر است


اگر در صحنه نیستی هر کجا هستی باش,مهم نیست که سر سجاده ی نماز باشی یا سر سفره ی شراب.


بگذار تا شیطنت عشق چشمانت را به عریانی خویش بگشاید , هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

عشق تنها كار بی چرای عالم است
چه;آفریینش بدان پایان میگیرد
معشوق من چنان لطیف است
كه خود را به "بودن "نیالوده است
كه اگر جامه وجود بر تن میكرد
نه معشوق من بود


اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر می شوم .....
این زندگی من است

شمع ؟

شمع مومی نرم و در دلش آتشی پنهان.

هستی اش ؟

هستی اش اندامی برای سوختن/افروختن .

زندگیش ؟

زندگیش اشک و آتش و همین !

و در پایان افسردن و مردن در آغوش اشکهایش !


"اشک"
مگرنه اشک زیباترین شعر و بیتابترین عشق و گدازانترین ایمان و داغترین اشتیاق و تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن و لطیف ترین دوست داشتن است که همه در کوره ی یک دل بهم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند نامش اشک ؟

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ, غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز را بر جانم ریز


نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاکم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را درگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

تا كنون اندیشیده اید كه عشق برتر است یا دوستی ؟
عشق ریسمان طبیعت است و سركشان را به بند خویش می آورد تا آنچه را آنان بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ می ستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، كه عشق تاوان ده مرگ است .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن .
عشق غذا خوردن یك حریص گرسنه است و دوست داشتن " همزبانی در سزمین بیگانه یافتن است " .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن .
عشق بینایی را می گیرید و دوست داشتن می دهد .
عشق خشن است و شدید و در عین حال نا پایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال سرشار اطمینان .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق .
عشق جوششی یك جانبه است . به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟ یك خود جوشی ذاتی است و از این رو همیشه اشتباه می كند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همیشه یكجا می ماند
و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریكی است و یكدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است كه در پرتو روشنایی آن ، چهره یكدیگر را می توانند دید و در این جاست كه گاه ، پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره هم می نگرند احساس می كنند كه هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق - كه درد كوچكی هم نیست - فراوان است .
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می كند و از این رو است كه پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یكدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است كه خودمانی می شوند .


من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!


انسان به میزانی که می اندیشد انسان است، نه به میزانی که اندیشه های دیگران را نشخوار می کند.


" لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند


زندگی چیست؟! ...
نان ...
آزادی ...
فرهنگ ...
ایمان ...
و دوست داشتن! ...


شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن میماند! ...
یکبار که لکه دار شود ، دیگر قابل جبران نخواهد بود! ...
دین ِ چو منی ، گزاف و آسان نبوَد! ...
روشنتر از ایمانِ من ایمان نبوَد! ...
در دهر ، چو من یکی و آن هم مؤمن ،
پس در همه دهر یک بی ایمان نبوَد! ...


خدایا! ...رحمتی کن ،تاایمان ،نام و نان برایم نیاورد! ...قوتم بخش ،تا نانم را ،و حتی نامم را ،در خطر ایمانم افکنم! ...تا از آنانی نباشم که ،پول دین را می گیرند ،و برای دنیا کار می کنند! ...بلکه از آنانی باشم که ،پول دنیا را می گیرند ،و برای دین کار می کنند!


راهی که از لجن تا خدا کشیده شده است «مذهب » نام دارد. در این جا روشن است که مذهب یعنی راه، مذهب هدف نیست، راه است و وسیله است. تمام بدبختی هایی که در جامعه های مذهبی دیده می شود به این علت است که مذهب تغییر روح و جهت داده و در نتیجه نقشی که دارد عوض شده است و این بدان معناست که « مذهب را هدف کرده اند.»


من هرگز از مرگ نمی هراسید ه ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
هر زندانی رهایی است
هر جهادی آسودگی است
هر مرگی حیات است
مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم
پس چرا از فردا می ترسم
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
دکتر علی شریعتی


بشر بودن است و انسان شدن!


خواستم بگویم فاطمه، دختر پیامبر است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، همسر علی است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
خواستم بگویم فاطمه، مادر حسن و حسین است.... اما دیدم نه فاطمه نیست
این همه فاطمه هست و فاطمه این همه نیست
فاطمه فاطمه است....

به دکتر شریعتی گفتند :" استاد! سیگار طول زندگی آدمو کوتاه میکنه" در جواب گفت :" من به عرض زندگی فکر میکنم


اگرتنها ترین تنها شوم بازهم خدا هست.


سرمایه های ماورایی هر کس حرف هایی است که برای نگفتن دارد


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


شناخت علی ذهنیت است و حب علی احساس ، اما تشیع علی عمل است ...


زندگی داستان مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی گفت: نخریدند تمام شد


بودنت را پوستی کن بر گرد هسته ی ایمانت! هستی شو، هست شو!همه حباب مباش! در دل تاریکت شعله را برافروز،بتاب.

نوشته شده توسط سارا در 14:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

نامه ای از ویکتور هوگو

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،


و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...
ويكتور هوگو
نوشته شده توسط سارا در 18:37 |  لینک ثابت   •